من دوباره بعد از یکسال نا امیدی که از عمل قبلم داشتم اومدم تا از امید و آینده بگم 
راستش این دفعه اصلا مثل دفعه قبل نیستم خیلی امیدوار ترم وهمش خوابای خوب میبینم و حاملگیمو تو ذهنم تصور میکنم شوشو جان هم همینطوره البته یکم درجش بالاتره همش خواب میبینه ما دوقلو داریم![]()
![]()
خلاصه خیلی حال و هوامون درهمه همش در حال ذوقیدنیم![]()
همش میگم خدایا من توی دو سه ماه آینده در چه حالم خوشحال یا ناراحت؟؟؟؟
خلاصه جونم براتون بگه که خیلی فکرم مشغوله آره الهه جون خودم هم دوس دارم که حساس نباشم اما نمیشه خیلی استرس دارم
امروز خیلی خوشحالم مامانم و خواهرام از کرج دارن میان خونمون و من خیلی خوشحالم و قراره بریم خواستگاری داداش یکی یه دونم منم قراره برم خیلی خوشحالم واسه خودم یه پا ننه بزرگ شدم
آخه دختر رو من اول همه انتخاب کردم و من هم مسئول زنگ زدن و اجازه گرفتن بودم خواهرم بهم میگه تو باید ننه بزرگ میشدی
خلاصه خیلی داستان داریم فردا بعد از ظهر شیک وپیک باید بریم مهمونی
آره حالا داستان داداشم ادامه داره ....
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب
هشت ساعته ، محروم مي كند .
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه
در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم .
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد ،
آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه
را نيز كه ميل دارد بخورد .
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با
كارتهاي بد است .
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به
محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست
استاد گفت من هم بدون وزن کردن نمیدانم وزنش چقدر است اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیق نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نمی افتد استاد پرسید؟ اگر یک ساعت همینطور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد میگیرد.
حق با توست حالا اگر یک روز تمام آنرا نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟ شاگرد دیگری جسارتا گفت:دستتان بی حس میشو د عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرد ودستتان فلج میشود و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند...
استاد گفت خیلی خوب است ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟؟؟؟
شاگردان جواب دادند نه ... پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟؟؟من چه باید بکنم؟شاگردان گیج شدند و یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگهدارید اشکالی ندارد اما اگر مدت طولانی به آنها فکر کنیدبه درد خواهندافتاد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید فلجتان میکند ودیگر قادر به انجام کاری نیستید . فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است که در پایان روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید و هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید وقادر خواهید بود از عهده هز مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید بر آیید پس یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار زندگی همین است.....

گفتگو با خدا
خواب دیدم
در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت:
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم:اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد،
وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
چه چیز بیش همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد...
این که انها از بودن دوران کودکی ملول می شوند.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
این که سلامتشان را صرف به دست اوردن پول می کنند
وبعد پولشانرا خرج حفظ سلامتی می کنند.
این که با نگرانی نسبت به اینده
زمان حال فراموش شان میشود.
آنچنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند ونه در حال.
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگزنخواهند مرد
و چنان می میرند که کویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم...
به عنوان خالق انسانها،می خواهید انها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد،
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ،ایجاد کنیم
وسالها وقت لازم خواهد بود تا زخم التیام یابد.
بابخشیدن،
بخشش یاد بگیرند.
یاد کسانی هستند که آنها راعمیقآ دوست دارند
اما بلدنیستنداحساس شان راابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
ویاد بگیرند که من این جا هستم.
همیشه.
امروز دیگه خیلی دلتنگ شدم فقط تو رو دارم میخوام باهات درددل کنم امیدوارم حرفمو بشنوی
خدایا در سخت ترین شرایط هستم اما هنوز نا امید نشدم خدایا به دادم برس
میدونم خیلی گناهکارم اما خدایا تو به بدیم نگاه نکن خداجون با بد دردی داری امتحانم میکنی
میدونم که مصلحتی تو کارت هست اما به خدا دیگه کم اوردم
میخوام باهات حرف بزنم آآآآآی ییییییییی خدا جوننننننننن میگن وقتی درد رو میدی درمون هم میدی پس چرا نمیشه خدااااااا
شور وعشق زندگیم داره کم میشه احساسم نسبت به همسرم و زندگیم
خونمون خیلی سوت و کوره
ومن همیشه تنهام و فقط تو رو دارم
خدا جون حداقل ازت میخوام بهم صبر بدی این که چیز زیادی نیست ........
امروز روزه مادره خدایا تو رو قسم میدم به تمام مادرای دنیا قسم میدم به مهری که انداختی تو دلشون من هم مادر شم و یه نی نی سالم و تپل هم تو آغوش من و کسانیکه مثل من هستند بیاد
خدایا خسته شدم از بس فرسخ ها راه رو رفتم تا دوا و درمون کنم و بی فایده بوده از خودت میخوام که عیدی تولد حضرت زهرا رو بهم بدی
خدایا منتظر جواب نامه ام هستم این بنده حقیرت مینا

عزيز من
با اينکه تنها بودي و هيچکسي رو نداري
عزيز من غصه نخور وقتي خدا رو داري
عزيز من گريه نکن فداي قلب تنگت
حيفه که باروني باشه اون چشماي قشنگت
خسته نشو از اين روزاي خسته
من که اينو خوب مي دونم چقدر دلت شکسته
بزار تا دنيا بدونه اين تويي که نباختي
بااون همه دربدري روزوشبارو ساختي
بزار تا دنيا بودونه هنوز دلت جونه
عزيز من خسته نشو از دست اين زمونه
يه روزي از همين روزا غصه وغم ميميره
اين روزگاربي وفا به دست تو اسيره
يه روزي هم صدا مي شي با نغمه هاي تازه
ترانه هات عوض مي شن اگه بدي اجازه
خسته نشو از اين روزاي خسته
دربدري تموم مي شه پس ديگه گريه بسته

ا
واسه همه ی داده هات...
واسه همه نداده هات...
واسه این دلی که هیچی دیگه نیست جز لخته ای خون...
شکرت ای خدا یا...
واسه این وجودی که خودت میدونی شده داغون...
واسه چشما م...
واسه اشکا م...
واسه گوش دادن به ناله های شبها م
شکرت ای خدا یا....
واسه بودنت کنارم...
واسه دیدنت تو خوابم...
واسه اون عشقی که یک شبه اومد میون قلبم...
واسه خاطرش ...
عذابش...
واسه دردم


سربازی که پس از جنگ میخواست به خانه برگردد در تماس تلفنی به والدینش گفت پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده ومن می خواهم به خانه بازگردم ولی از شما خواهشی دارم :
دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم .والدین در ژاسخ او گفتند:
با کمال میل مشتاقیم که اورا ملاقات کنیم .پسر ادامه داد ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید .او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک ژای خود را از دست داده وجایی برای رفتن ندارد .بنابراین میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند
پدر گفت:پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند .
پسر گفت :نه من میخواهم او با ما زندگی کند
والدین گفتند:تو متوجه نیستی فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم ونمی توانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت .در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند .چند روز بعد پلیس به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان خود را از دست داده وآنها مشکوک به خودکشی هستند پدر و مادر سراسیمه به سمت او مراجعه کردند وبرای شناسایی جسد به پزشک قانونی رفتند آنها فرزند را شناختند وبه موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمی کردند
(فرزند آنها فقط دست ویک پا داشت)..................
واسه یک بارکه شده سکوتم رو بشکنم ای خدا خودت بگو واسه چی ساختی منو
توی این زندون غم چرا انداختی منو؟؟ چرا هر جا که می رم در به روم وا نمی شه
چرا هر جا دلیه می شکنه مثل شیشه ؟؟ ای خدا حرفی بزن اگه گوشت با منه
این چیه که قلبمو آتیش می زنه ؟؟؟؟ این چیه که قلبمو آتیش میزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای خدا تو رو قسم می دم به این شب اول محرم که حاجت همه رو بده به منم رحم کن که کسی رو جز تو ندارم
ای خدا دیگه طاقتم داره تموم میشه ؟چه کسی رو جز تو دارم ؟؟؟؟؟قسمت میدم به مصیبت امام حسین حاجتمو بده ؟؟ای خدا واسه تو که کاری نداره ژس چرا امروز شنیدم که یکی از دوستام که تازه ازدواج کرده بود و فهمیده بود شوهرش واریکوسل داره دو ماهه حامله بود واسه اون خیلی خوشحال شدم چون اونم مثل من بچه خیلی دوس داشت اما به حال خودم انقدر گریه کردم که دیگه نا ندارم
نمی دونم چه کردم خدایااااااااااااااااااااا کاش میتونستم یه جوری از این دنیا فرار کنم اما..........
چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمیکنی؟
چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمیکنی؟
نشستهام به راه تو٬ به عشق يک نگاه تو
ز پيش چشم خستهام چرا گذر نميکنی؟
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
چهره ام گرچه جوان است ولی پیر شدم
بود سوزی در آهنگم خدایا تو میدانی که دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن نه سنگم خدایا
خدایا من که اینهمه ازت خواستم منکه انقدر بهت التماس کردم و به هر کی میرسیدم میگفتم واسم دعا کنه خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟ چرا نا امیدم کردی ؟؟؟؟چرا دست رد زدی؟؟؟؟؟؟
خدایا خیلی نا امید شدم تو گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را پس چی شد؟ گفتی تلاش کنید تا من بهتون بدم .........؟خدایا چرا نذاشتی که منم خوشحال شم و نی نیمو تو آغوش بگیرم مثل بقیه زنای دنیا ....
قربونه مصلحتت برم خدا به یکی انقدر بچه میدی که میره مذارشون سر راه به یکی هم مثل ما؟؟؟....
اما من دست بردار نیستم انقدر تلاش میکنم تا به خواستم برسم از شما هم که این پست رو میخونید التماس دعا دارم
تو میدانی که دلتنگم خدایا
دگر تاب پریشانی ندارم
نه از آهن نه از سنگم خدایا
آنقدر آرزوهايم را به گور بردم که جايي براي جسدم نيست

هر کسی این قسمت رو میخونه خیلی ازش التماس دعا دارمتو این روزای عزیز یاد من همباشید آخه هفته دیگه عمل دارم تا متینم بیاد التماس دعا
آخرین بغض ترک خوردهام را می بینی؟؟؟؟؟که ازپس آن همه درد چگونه سر برآورده به دامن
آن قطره اشک را چی؟می بینی؟
خدایا یادت میاد چقدر گریه کردم چقدر التماس کردم
یادته گفتم دیگه هیچی ازت نمیخوام چون میدونم دیگه اجابتم نمیکنی
خدایا!!!!!!!
اینبار من دیگه تموم شدم من فقط زنده ام ..... زنده بدون اینکه زندگی کنم
آره من سالهاست که مردم....روحم رو سالهاست با عشقم به خاک سپرده ام
جسمم رو هم امروز فردا جواب میکنن خدایا صدام رو بشنو
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
میروم بار دگر مستم کند
بیسر و بیپا و بیدستم کند
میروم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را
با همهی لحن خوش آواییم
در به در کوچهی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینهی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامهی جان من است
نامهی تو خط امان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعدهی دیدار ما
دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانهی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
من چند وقتی نبودم به خاطر اینکه خیلی استرس داشتم و حوصله نداشتم بیام تو نت
بلاخره تاریخ عملم مشخص شد ۲۳ شهریور من عمل دارم که متین نازم بیاد تو دل مامای تو رو خدا دعا کنید متین پیش مامانش بمونه و قهر نکنه بره
خیلی استرس دارم ولی دکتر گفته نباید استرس داشته باشی واست بده از خدا میخوام که بهم آرامش بده اما سخته همش تو این فکرم که آیا میشه نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟ خداااااااااااااااااااا
|
این چند روزه از بس که تو فکر عملم هستم از استرس حالم داره به هم میخوره![]()
اما به مامانم و به بچه های نی نی سایت قول دادم که استرس نداشته باشم اما خیلی سرحالم اگه این آقای شوهر بذاره![]()
اما یه مسئله ای که بهم امیدواری میده اینه که متینم به زودی میخواد بیاد و ۱ ماهه دیگه تو شکم مامانشه
البته اگه خدا بخواد![]()
فردا شب دارم میرم تهران پیش مامانم و بابام خیلی خوشحالم البته واسه کارای عملم هم میرم اما خوشحالی بیشترم به خاطر اینه که خانوادمو میبینم آخه من هیچ کس رو اینجا ندارم و گاهی وقتا خیلی دلتنگ میشم
اما وقتی میخوایم بریم تهران از این رو به اون رو میشم و با شوشو جان مهربون تر میشم
و اون هم حسابی کیف میکنه خلاصه اینکه واسم دعا کنید این ماه عمل دارم
اینها رو بخونید به دردتون میخوره:
مدت هاست كه در پيله ام مانده ام كي مي رسد وقت پرواز وقت احساس برگ گل وقتي كه در حد خويش اوج گيرم آهاي من اكنون داد مي زنم و مي گويم خوشحالم از اينكه وجود دارم اما بدانيد اي انسان ها من در پيله نمي مانم
هیچ گاه دعا و نیایش را فراموش نکن نیرویی غیر غابل وصف در آن نهفته است هیچ وقت به خاطر اشک های صادقانه ای که می ریزی شرمسار مباش هیچ وقت شتاب نکن حتی یک ثانیه تامل هم می تواند سبب موفقیت شود زندگی کوتاه است. از لحظات زود گذر آن کمال استفاده را بکن دائما در انتظار رسیدن الهامات نوید بخش نباش تو تلاش کن آنها خود به سراغت خواهند آمد
دل چو رنجيد از كسي خرسند كردن مشكل است شيشه ي بشكسته را پيوند كردن مشكل است كوه ناهموار را هموار كردن سخت نيست حرف ناهموار را هموار كردن مشكل است بار غم بدوش خود كشيدن ننگ نيست زير بار منت نامرد رفتن مشكل است.....
سلام



امروز بر عکس همه روزا خیلی سر حالم
ومیخوام از این به بعد همینجوری باشم و دیگه باهر چی غمه بجنگم
دلم میخواد زندگیمو خودم بسازم
میخوام از خوشی های زندگیم از شوهر مهربونم
از خانوادم
) که ازشون دورم و لحظه به لحظه آرزوی دیدارشون رودارم و از نی نیه نازم
که میخواد مامانش رو خوشحال کنه و زودی بیاد پیشه مامانی وبابایش
میخوام روزهای آشنایی با شوشو رو بگم
:
دقیقا ۴ سال پیش من توی یه شرکت کار میکردم و به خاطر کارم میرفتم توی یه کافی نت ![]()
و مسئول اون کافی نت آقای شوهر بود
و من بعد از یه مدتی که میرفتم کافی نت دیدم که شوشو جان از من خوشش اومده و من هم حقیقتا مهرش رفته بود تو دلم و یه روز بدون مقدمه از من خواستگاری کرد و من هم گفتم نمیدونم
باید با پدر ومادرم صحبت کنم و چند روز صبر کن حقیقتش من هم که اصلا قصد ازدواج نداشتم با خانوادم صحبت نکردم و صبر کردم تا کاملا موضوع جدی بشه بعد و بعد از چند روز گفت که مادرم میخواد زنگ بزنه با مادرت صحبت کنه و شمارتو بده و من هم اول ترسیدم بدم آخه من بچه ساده ای بودم اما بعد دادم و ظهر وقتی رفتم خونه دیدم مامانم داره تلفنی صحبت میکنه
و میگه که تا ببینیم قسمت چی باشه و من باید با باباش در میون بزارم وشما دو سه روزه دیگه زنگ بزنین تا ما جواب بدم که بیاین یا......
و خداحافظی کردن و مامانم گفت ببخشید اینا تو رو از کجا دیدن؟؟؟؟؟/
و من هم سرم و نداختم پایین و گفتم نمیدونم
بعد مامانم گفت دخترم بیا میخوام باهات صحبت کنم :
بعد گفت ببین دخترم این اولین خواستگار تو نیست و آخریش هم نخواهد بود زندگی به همین بله گفتن نیست زندگی سختی داره و تلخی داره شیرینی داره ندارایی و دارایی داره باید با همه بسازی حالا واسه مامان توضیح بده چطوری با این آقا آشنا شدی سعی میکنم کمکت کنم
من هم نشستم کامل واسه مامانم توضیح دادم و خداییش هم خیلی کمکم کرد و خیلی نصیحتم کرد به مامانم میگفتم ضبط صوت از بس که هر خواستگاری که میومد مامانم از صبح که بیدار میشد پلی میکرد تا شب که میخواست بخوابه استپ میکرد خلاصه مخ من پر شده بود از این حرفا
،
بعد با بابام در میون گذاشت و بابام بدون اینکه بدونه اونا کی هستن یا داماد رو ببینه گفت نه واسه بقیه خواستگارام اینجوری نبود فقط واسه آقای شوشو لج کرده بود و میگفت نه نه نهههه![]()
مامان بیچارم اینقدر صحبت کرد تا بابام راضی شد مامانش بیاد و مامانش دو روز بعد اومد و ما با هم صحبت هامونو کردیم و مامانم و مامانش دو تاشون راضی بودن و مامانش از خودش از شوشو جان و خانوادش و رفتارش با عروس گفت و مامانم گفت خدا کنه تا آخرش همینی که میگه باشه
خلاصه مامانش رفت و مامانم خیلی به بابام از مامانش گفت و گفت خانومه خوبیه تا ببینیم پسره چطوره و بابام گفت اصلا حرفشو نزن ودوباره عصبانی شد![]()
و گفت اگه پسره پاشو بذاره اینجا قلم پاشو میشکونم
ومن هم ناراحت و غمگین
آخه مهرش خیلی رفته بود تو دلم پسر ساده و سر به زیری بود ومن هم به مامانم گفتم مامان زنها خیلی خوب میتونن شوهراشون رو راضی کنن با بابا حرف بزن و راضیش کن مامان بیچاره من هم با هر بدبختی بابام رو راضی کرد وقرار خواستگاری شد
دقیقا بعد ار دهه فاطمیه قرار شد بیان و روز خواستگاری اومد قرار شد شب بیان و بابام عصبانی منتظر بود تا اونا بیان
و بابام یه ایرادی ازشون بگیره بلاخره اومدن ![]()
وقتی در رو زدن من داشتم از استرس میمردم مامانم میگفت بابا تو که اولین بارت نیست پس چته گفتم مامان بابا خرابش نکنه گفت دختر بذار دست قسمت و یه ایت الکرسی بخون و صلوات بفرست تا اروم بشی واومدن داخل
خلاصه بابام ازش خوشش اومد
و قرار شد که ما باهم صحبت کنبم و ما هم رفتیم وقتی داشتم میرفتم بابام تو گوشم گفت کوتاه و مختصر
و دلش میخواس شوشو رو یه کتک حصابی بزنه
و اون بیچاره از ترس و خجالت داشت سکته میکرد
خلاصه اون روز گذشت وبابام گفت به تفاهم رسیدید من هم خجالت میکشیدم بعد مامانم گفت آره پسره خوبیه
یه مشکل دیگه ای هم که داشتیم تناسب قد نداشتیم شوشو نسبت به من خیلی بلند تر بود و از این لحاظ مامان شوشو راضی نبود و هی میگفت پسر من رعناست و فکر میکرد قد خیلی تو زندگی مهمه هنوزم که چند سال میگذره متلکش رو به من میندازن که پسر من رعناست و از این حرفا من خیلی هم کوتاه نیستم اما در برابر شوشو رعنا یکم کوتاهم بعضی وقتا به جای اینکه اسمش رو صدا بزنم صداش میزنم رعنا جان بیا.البته به قول مامانش.
....خلاصه مامانش هم اینجا همین یه ایراد رو تونست بگیره البته راضی بود هاااا اما اونم مثل بابا من خواست ناز کنه
وبابام تحقیق رو شروع کرد وهمه از خوبیش میگفتن که بچه سربه زیرو خوبیه و خلاصه از این حرفا.....![]()
تا اینکه بابام هم راضی شد البته داستان من سانسور زیاد داشت آخه اگه بخوام تعریف کنم خیلی طولانی میشه اما خواستگاری ۱ سال طول کشید به خاطر نارضایتی بابام آخه بابام دوس داشت که من با یکی دیگه ازدواج کنم
خلاصه بابام باهام صحبت کرد که باباجان دخترم بیا باهات صحبت کنم
گفت بابا ببین زندگی خیلی سخته خونه بابات نیست که هر چی اراده کنی واست آماده باشه حتی اگه شده با سختی واست تهیه کردم اما نذاشتم سختی بکشید نمیخوام خونه شوهر عذاب بکشی میدونم این آقا پسر خوبیه اما فقط عشق رو نگاه نکن همه چیز رو بسنج و بعد تصمیم بگیر و خلاصه اون روز بابام خیلی باهام صحبت کرد
اما من تصمیمه خودم رو گرفته بودم و پول و خونه و ... واسم مهم نبود
خلاصه بابام هی میگفت عجله نداریم صبر کنید هی خانواده شوشو زنگ میزدن که چی شد .
تا اینکه بابام گفت که بابا ببین این پسره هم خوبه یه خواستگار بود از نیاوران تهران و خیلی اومدن و رفتن وبابام انقدر تو گوش من خوند تا من به اجبار قبول کردم که با اون نامزد بشم و کارم شب و روز کارم گریه بود
همش به مامانم غر میزدم که من اینو نمیخوام ازش بدم میاد
خلاصه اونا خیلی میخواستن وقرار نامزدی رو گذاشتن و من گفتم عجله نکنید دیر نمیشه بعد زنه دوست شوشو زنگ زد و گفت مینا چی کار کردی با این بنده خدا داره سکته میکنه گفتم کی؟؟؟؟؟گفت ..... و باهاش صحبت کردم خیلی گریه میکرد و میگفت من تو رو میخوام من هم بهش قول دادم که با خودش ازدواج کنم خلاصه اومد در خونه و به مامانم التماس میکرد ومامانم رو قسم میداد
و مامانم هم گفت باشه تو قول بده دخترم رو خوشبخت میکنی من کاری میکنم به هم برسید و دوباره با بابام صحبت کرد تا بابام هم گفت باشه من به فکر خوشبختیه دخترم هستم اگه با این آقا خوشبخته من هم حرفی ندارم و بلاخره قبول کردن که بیان واسه مهربرون وای که نمیدونید ما دوتا چقدر خوشحال بودیم![]()
وقتی مهر رو بریدن و ما نامزد شدیم اون شب از ساعت ۱۱ شب تا ساعت ۷ صبح تلفنی صحبت میکردیم و از خوشحالی گریه میکردیم ![]()
و فرداش رفتیم آزمایش خون و..... خیلی روزای خوبی بود
بعد از ۱ سال تلاش به هم رسیدیم .
و چند روزه بعدش عقد کردیم
خلاصه این بود داستان ازدواج من و شوشو و الان هم بابام خیلی راضیه ازرفتارواخلاق شوشو و خیلی دوستش داره اما فقط مشکلمون بچه
وپول....... که از خدا میخوام اول به همه جوونا بعد هم به ما کمک کنه این بود قصه ما.......
دلم خیلی واسه مامانم وبابام و خواهرها و برادرم تنگ شده خدایا خودت حافظ خودشون و بچه هاشون باش آمیننننننننننننن![]()
|
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا، اى نهايت مطلب حاجات، و اى كسى كه رسيدن به تمام خواستهها در
دست توست ، و اى آن كه نعمتهايت را به بها نمىفروشى، و اى كسى كه عطاهايت را به كدورت منّت آلوده نمىسازى، و اى كه به تو بىنياز شوند، و از تو
بىنياز نباشند، و اى آن كه به تو رو كنند، و از تو روى برنتابند، اى كه درخواستها
گنجهايت را فانى نمىكند، و اى كه هيچ دستاويزى حكمت تو را تغيير نمىدهد، و اى
كسى كه رشته نياز نيازمندان از تو قطع نمىگردد، و اى كه دعاى دعاخوانان تو را
خسته نمىكند، تو وجود خود را به بىنيازى از همه خلق ستودهاى و تو به بىنيازى
از ايشان شايستهاى، و ايشان را به نيازمندى و فقر نسبت دادهاى و ايشان سزاوار
چنين نسبتاند، از اين جهت هر كس رفع نياز خود را از جانب تو بخواهد، و برگرداندن
فقر را از خويشتن به وسيله تو طلب كند، حقّاً كه حاجتش را در جايگاه اصلى خود
خواسته، و به دنبال مطلبش از راه صحيح برآمده، و هر كه در نياز خود به يكى از
آفريدگان تو رو كند، يا او را بجاى تو وسيله برآمدن حاجت قرار دهد، بىشك خود را در
معرض نوميدى آورده، و از جانب تو سزاوار محروميت از احسان گشته. خداوندا، به
درگاهت حاجتى آوردهام كه قدرت دستيابى به آن را ندارم، و رشته چارهجوئىام در
مقابل آن گسسته، ونفس من در نظرم چنين آراسته كه آن نياز را بهكسى اظهار كنم
كه او خود نيازهايش را به درگاه تو مىآورد، و درخواستهاش از تو بىنياز نيست، و اين
لغزشى است از لغزشهاى اشتباهكاران، و درافتادنى است از درافتادنهاى گناهكاران،
سپس به يادآورى تو از خواب بىخبرى بيدار شدم، و به توفيق تو از آن لغزش
برخاستم، و به يارى تو از درافتادن برگشته و بازپس آمدم، و گفتم: پاك و منزه است
پروردگارم، چگونه نيازمندى از نيازمندى طلب نيازكند؟ و چگونه تهيدستى از
تهيدستى ديگر گدايى كند، پس اى خداى من از سر شوق و رغبت آهنگ تو كردم، و
از باب اطمينان اميد خويش به تو بستم، و دانستم كه خواسته من از تو هر چند زياد
باشد در كنار دارائيت بسيار ناچيز است، و چشمداشت فوق العاده من به بخششت
در جنب توانايى تو حقير است، و دايره بزرگواريت از تقاضاى هيچ كس تنگ نمىشود،
و دست عطايت از هر دستى برتر است. بارخدايا پس بر محمد و آلش درود فرست، و
با من به كرم خود تفضل نما، و به آنچه به عدلت شايسته آنم با من رفتار مكن، زيرا
من اولين كسى نيستم كه همراه شوق به سويت رو كرده و تو از فضلت به او عنايت
فرمودهاى با آنكه مستحق منع بوده، و نخستين خواهنده نيستمكه ازتو خواسته و تو
در حقش كرم كردى در صورتى كه مستحق محروميت بوده است. بار خدايا، بر محمد
و آلش درود فرست، و جواب دهنده دعايم باش، و به ندايم التفات كن، و بر زاريم ترحم
نما، و صدايم را بشنو، و رشته اميدم را قطع مكن، و دستاويز مرا از خود جدا مساز، و
در اين حاجت و ديگر حوائجم روى مرا به سوى غير خودت قرار مده، و كارساز من باش
به برآوردن خواستهام، و روا كردن حاجتم، و رسيدن به آرزويم پيش از آنكه از اينجاى
خود برخيزم، با آسان ساختن مشكلم، و با سرنوشت خوبى كه برايم مقدر كردهاى، و
بر محمد و آلش درود فرست، درودى دائمى و فزاينده كه انقطاع نپذيرد، و زمان آن را
پايانى نباشد، و اين درود را براى من مددكار قرار ده و سبب برآمدن حاجتم گردان،
همانا كه تو كارگشاى كريمى، و حاجتم پروردگارا چنين و چنان است، سپس نيازت را
به پيشگاه حق عرضه كن، آنگاه به سجده رو و بگو: فضلت به من آرامش مىدهد، و
احسانت راهم مىنمايد، پس از تو به ذات مقدست و به محمد و آلش - كه درود تو بر آ
نان باد، - درخواست مىكنم كه مرا از اين درگاه نوميد نراني
خدايا حاجت همه منتظراي ني ني رو اجابت كن..................آمين
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر وثون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
کاشکی هیچوقت سفر نمی کردم دلم میخواد هیچوقت اینجا نبودم دوست داشتم تو زادگاهم باشم نه اینجا
اینجا واسم جهنمه
به خدا دیگه کم اوردم تو زندگی نمیدونم از
کجا بکشم خسته شدم
خداااااااااااااااااااااااا
هر کجا گشتم در این شهر
نبود اهل دلی که بداند
غم دلتنگی و تنهایی ما.....
او به هر حال تمام شب بیدار است
از خدا خواستم :
عادت های زشتم را ترکم بدهد
خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی
از او درخواست کردم :فرزند معلولم را شفا بدهد
فرمود:لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است
از او خواستم لااقل به من صبر بده
فرمود:صبر حاصل سختی و رنج استو عطا کردنی نیست آموختنی است
گفتم مرا خوشبخت کن
فرمود:نعمت از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکن
فرمود:رنج تو را از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر میکند
از او خواستم :کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود:برای این کار من به تو زندگی دادم
از خدا خواستم :کمکم کند همانقدر که او مرا دوست دارد من هم او را دوست بدارم
خداوند فرمود:بلاخره اصل مطلب دستگیرت شد.....

گند زدم...
هر جا که گند و مند است ، مال من دردمند است
من اینک در درون خود
دل گم کرده ای دارم
سراغش را نمی گیرم
زهجرش ناله ای دارم
بسی در ظلمت شبها
به یادش زنده می سازم
حیاط خلوت دل را
به امید فرداها!
ترا من در کجا یابم
ترا من از کجا بویم
ترا من در کجا بینم
ترامن از کجا جویم
دل گم کرده خود را
که ویران گشته از دوری
چگونه درتوآمیزم
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.....
قبلنا که کوچیکتر بودم وقتی تو فامیل میگفتن فلانی بچه دار نمیشه دلم میگرفت و تا یه مدت فقط واسش دعا میکردم اما نمیدونستم که قراره در آینده دیگران واسه خودم دعا کنن خلاصه که خیلی سخته درد داشتن و بی همزبونی ![]()

در حیرتم از مرام این مردم پست این مردم زنده کش مرده پرست